الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) ( مترجم : سيد علي محمد موسوى جزائرى )

93

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى )

و كاروانت بسيج نموده است . ابوسفيان احتياط كرد و ضمضم بن عمرو غفارى را اجير نمود و سوى مكّه فرستاد و گفت : نزد قريش رفته آنان را براى حفظ و نگهدارى اموالشان از شهر خارج كند و بگويد كه : محمّد و يارانش قصد تعرّض به كاروان را دارند . ضمضم شتابان به مكّه رفت . از سويى عاتكه دختر عبدالمطلب سه روز قبل از ورود ضمضم به مكّه خوابى ديد كه سخت بترسيد . عاتكه كسى را نزد برادر خود عبّاس بن عبدالمطّلب فرستاد و به او گفت : برادر ، ديشب خوابى ديدم كه مرا بسيار ترسانده است و از آن بيم دارم كه بر اثر آن صدمه و گزندى به قوم تو رسد ، اينك آنچه را كه با تو گويم پنهان نگه دار . عبّاس گفت : چه خواب ديدى ؟ عاتكه گفت : خواب ديدم شترسوارى بيامد تا اين‌كه بر دره مكّه ايستاد و بانگ زد : اى مردم سنگستان ! سه روز ديگر به سوى قتلگاه خويش كوچ كنيد ؛ پس ديدم مردم به دور او حلقه زدند . و آن‌گاه داخل مسجد شد و مردم نيز به دنبال او . در آن هنگام با شتر خويش بالاى كعبه نمودار شد و دوباره بانگ زد : اى مردم سنگستان ! سه روز ديگر سوى قتلگاه خويش بشتابيد . و آنگاه با شتر خويش بالاى كوه ابوقبيس نمودار شد و بانگ زد و همان سخن گفت . و سپس سنگى از كوه رها نمود و همچنان بيامد تا به پايين كوه رسيد و ناگهان منفجر گرديد و پاره‌هاى آن به همهء خانه‌هاى مكّه رسيد . عبّاس گفت : به‌خداسوگند ! اين خواب عجيبى است ، آن‌را براىكسىبازگومكن . و عبّاس بيرون رفت ، در راه وليد بن عتبه را كه دوست وى بود ملاقات نمود ، و خواب عاتكه را براى او نقل كرد و از او خواست تا آن را مكتوم نگه دارد . وليد نيز خواب را براى پدر خود عتبه گفت . و بدين ترتيب خواب عاتكه در